على اكبر دهخدا
644
امثال و حكم ( فارسى )
كه چون از گزافش بزرگى دهى * نه ارج تو داند نه آن مهى . اسدى . چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى . فردوسى : چو خواهى كه چيزى ندزدت كس * جهان را همه دزد پندار و بس . اسدى . نظير : الحزم سوء الظن . بدگمان باش در امان باش . چو خواهى كه شاهى كنى بىنژاد * همى دوده را دادخواهى بباد . فردوسى . چو خواهى كه شاهى كنى راد باش * بهر كار با دانش و داد باش . اسدى . رجوع به : اسكندر رومى . . . و رجوع به : زر را دشمنگير . . . ، شود . چو خور باش تنها تو بافرهى * مجو از ستاره چه مه همرهى ( . . . چو خضر پيمبر در اين رهگذر * بتنها روى خوى كن در سفر مشو جفت كس باش همواره طاق * بگو ور كه موسيست هذا فراق . ) حضرت اديب . نظير : چون نهى همچو مه . بنور گرو * همچو خورشيد باش تنهارو مهر پيوسته يكسواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود . سنائى . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . چو خشنود باشى تن آسان شوى * وگر آز ورزى هراسان شوى . فردوسى . رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . و رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . چو خوشى رسد زود خوانند باز * ( كه اين تخت شاهى نماند دراز . . . ) فردوسى . رجوع به : اذا تم امر . . . و رجوع به فواره چون بلند . . . ، شود . چو خون خداوند ريزد كسى * بگيتى درنگش نباشد بسى . فردوسى . چو خونريزد گردد دل سرافراز * بتخت كئى برنماند دراز . فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود . چو داد از تن خويشتن داد مرد * چنان دان كه پيروز شد در نبرد . فردوسى . رجوع به : حاسب نفسك . . . ، شود . چو دادى دل بدلبند نكو ده * چو خواهى داد جان و دل به دو ده . پورياى ولى . رجوع به : اگر خاك هم بسر . . . ، شود . چو دارند گنج از سپاهى دريغ * دريغ آيدش دست بردن بتيغ . سعدى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . چو دانا بود شاه پيروزبخت * بنازد به دو كشور و تاجوتخت . فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . چو دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود . فردوسى . رجوع به : آلوچو . . . ، شود .